تبليغاتX
Street Spirit
پيامي از آنسوي پايان

 

او رفت ،‌ حيف
 
 بس است
 بسمان است اين مرثيه خواني
ما ، از شما چه پنهان ،‌ديگر
 از هيچ كس سپاسگزار نخواهيم بود
 نه نيز خشمگين و نه دلگير
 ديگر به سر رسيده قصه ي ما ،‌مثل غصه مان
اين اشكهاتان را
 بر من هاي بي كس مانده تان نثار كنيد
 من هاي بي پناه خود را مرثيت بخوانيد

 بسته ست راه و ديگر هرگز هيچ پيك وپيامي اينجا نمي رسد

 



       


Game over
 

سلام من به تو یار قدیمی

منم همون هوادار قدیمی

هنوز همون خراباتی و مستم

ولی بی تو سبوی می شکستم

همه تشنه لبیم ساقی کجایی

گرفتار شبیم ساقی کجایی

اگه سبو شکست عمر تو باقی

که اعتبار می تویی تو ساقی

اگه میکده امروز شده خونه ی تزویر

تو محراب دل ما،تویی،تو مرشد و پیر

 

همه به جرم مستی،سر دار ملامت

می میریم و میخونیم،سر ساقی سلامت

 

 یه روزی گله کردم من از عالم مستی

تو هم به دل گرفتی،دل ما رو شکستی

من از مستی نوشتم،ولی قلب تو رنجید

تو قهر کردی و قهرت،مصیبت شد و بارید

پشیمونم و خسته م،اگه عهدی شکستم

آخه مست تو هستم،اگه مجرم و مستم

 

 همه به جرم مستی،سر دار ملامت

می میریم و میخونیم،سر ساقی سلامت

 

 میگن مستی گناهه،به انگشت ملامت

باید مستا رو حد زد،به شلاق ندامت

سبوی ما شکسته،در میکده بسته

امید همه ی ما،به همت تو بسته

به همت تو ساقی،تو که گره گشایی

تو که ذات وفایی،همیشه یار مایی

 

 

 همه به جرم مستی،سر دار ملامت

می میریم و میخونیم،سر ساقی سلامت

 

هایده

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 اینجا همه چیز بوی گذشته می ده.دیگه نمی نویسم،حداقل اینجا.

وقتی اولین پستو می نوشتم فکر نمی کردم اینجوری تموم بشه.

 



        | 


let it rain

 

خدایا من بلد نیستم زندگی کنم،نمی دانم آدم ها دقیقا کجا و در کدام دوره ی زندگیشان اینطور ماهرانه زندگی کردن را یاد گرفته اند اما من بلد نیستم زندگی کنم و معلوم نیست چقدر بتوانم اینجا دوام بیاورم.

خدایا کمکم کن این دنیا برای من تنگ است.



        | 


جیب هایم را از همه ی پورخندهایی که باید به این دنیا می زدم و نزده ام پر کرده ام،

و می روم.

 

 

 



        | 


حرمت نگه دار،گلم! دلم! این اشک ها خونبهای عمر رفته ی من است...

 

 

 

 



        | 


انی لا اُحِب الافِلین

 

تو همیشه خدایی؛

خدا!

همیشه وقتی برمیگردم و نگاهت می کنم،

همان خدایی.

 

این است که تو خدا می شوی و آن ها بت.

 

 



        | 


flying

 

دیروز بتم دستم را بوسید

خدا!

کاری که تو هرگز نخواهی کرد.

 

 



        | 


 

 

مرد می رفت

و همچنان سایه اش کش می آمد

زیر نور ماه.

 

 



        | 


I just wanted to hold you in my arms
 

 

 

 

.

 

 

 



        | 


There's a hole in my soul

 

 

من روحم درد می کند.خیلی زیاد.

 

درد واقعا از کجا می آید؟

 

چیزهای پاک توی این دنیا توی هم می پیچند،

وول می خورند

و له می شوند.

 

روح من مریض است.

 

من از درخشش روح های پاک می ترسم.

 

روح من سوراخ است.

 

توی این دنیا بعضی روح ها درد می گیرند و از درد به خودشان می پیچند.

 

مرهمی نیست.

 

درد را باید خورد،باید جوید.

گاهی باید درد را نوشید.

 

من روحم درد می کند.

و از روحم می زند به سرم.

الان است که منفجر شوم.

حالا رسید به گردنم.

و هنوز روحم مریض است.

مرهمی نیست.

 

من روحم درد می کند.

و با روح مریض

گوش می دهم به صدای کامیونی که می گذرد.

 

ساعت حدود سه ی نصفه شب است.

 

من از "استفاده کردن"متنفرم.

کلمه ی "مفید" را که می شنوم

درد توی تمام بدنم می پیچد و روحم را می مکد.

 

روحم یک روز مچاله شد

با یک نگاه

و دو دست.

و دردش ده هزار برابر شد.

 

وحالا درد می کند

و مرهمی

"نیست".

 

 

 



        | 


 

ظهر تابستان

 

کولر

 

و گریه

 

 

 



        | 


آس و پاس 2

 

 

توی اتوبوس نشسته بودم و دارایی ام را مرور می کردم؛یک آپارتمان پنجاه متری،یک ویولون قدیمی،یک تخت زهوار دررفته.کمی کاغذ و مداد و خودکار و یک میز تحریر از چوب راش که وسایل کارم بود.

خب،در کل...زیاد هم بد نبود.می توانستم ویولون درس بدهم یا مثلا ریاضی.

قبل تر ها توی دانشکده ریاضیات می خواندم.هرچند بعد از یک سال اخراجم کردند.به اخراج شدن عادت دارم.من را همیشه از همه جا اخراج می کنند.اولین روزی که رفتم مدرسه از معلمم خواهش کردم انقدر نخندد.گفتم«خانم معلم،شما وقتی می خندید شبیه اسب آبی می شوید.لطفا نخندید.»من نمی خواستم او را مسخره کنم.در هر حال او من را از کلاس اخراج کرد.و من رفتم توی حیاط و با کلاس سومی ها فوتبال بازی کردم.

 

گاهی فکر می کنم حضور من در این دنیا چیزی نباشد جز بازخورد اخراجم از یک دنیای دیگر.

 

***

 

 

دیروز بعد از مدت ها رفتم سراغ شوهر مادرم و ازش کمی پول گرفتم.مثل دخترهایش کله پوک است و شدیدا به من احساس دین می کند.وقتی من را دید چهره اش را کج کرد:«وای پسرم!چقدر لاغر شدی!»

کودن است.نمی فهمد "پسرم" چقدر زیاد است.توانستم با یک سوم پولی که بهم داده بود توی روزنامه آگهی بدهم.

 

                                                 تدریس خصوصی ویولن

                                                      

                                                     با قیمت مناسب

 

مردی که پشت میز نشسته بود ازم متن آگهی خواست.گفتم بنویسید تدریس خصوصی ویولون.یادداشت کرد.بعد نگاهی به سر و وضعم انداخت و گفت با این آگهی کسی بهم زنگ نمی زند.و من گفتم قیمت مناسب را بهش اضافه کند.

 

                                                           ***

 

از خواب که بیدار شدم به آخرین تخم مرغی که توی یخچال مانده بود فکر می کردم که تلفن زنگ زد.جواب دادم.یک دختر بود.قرار شد شنبه ها برای آموزشش به خانه اش بروم،با ساعتی سه هزار تومان.البته هم من و هم او می دانستیم که باید بیش تر از این ها بگیرم.شاید ساعتی هشت تومتن.اما من به پول احتیاج داشتم و نمی خواستم مشتری ام را از دست بدهم.به او گفتم:«با سه هزار تومن به آدم نگاه هم نمی کنند.»و او گفت که بیش تر از این نمی تواند برای "علایقش" هزینه کند.خواستم برایش توضیح بدهم که ویولون بیش تر از علاقه،یک رسالت است؛

اما ندادم.

 

 

 

ادامه دارد

 



        | 


مردن؟

 

 

 کمی غریب است،

این که آدم بفهمد یک ساعت دیگر یا یک روز دیگر یا حتی یک سال دیگر قرار است توی یک لحظه چشم هایش را ببندد

و...

تمام.

ومن تخیلم قد نمی دهد.

اما،

از تمام آدم های زنده ی توی لینکهای وبلاگمان دعوت می کنیم.

 

الیاس،بنفشه،الهام،حسام،آدمک،همه

 

 

 



        | 


آس و پاس 1

 

 

آخرین اسکناس هزاری توی جیبم را هم دادم برای یک ساندویچ.یک هات داگ بوگندو. و حالا حسابی آس و پاسم.

به صاحب مغازه گفتم:«با هزار تومن چیزی به من بدهید برای خوردن.»

مردک نگاهی به سرتاپای من انداخت،کمی مکث کرد و بعد این هات داگ بوگندو را درآورد و به من داد.

توی ایستگاه اتوبوس نشستم و آن را خوردم و پیرمردی که توی ایستگاه نشسته بود برای من توضیح داد که چگونه "فرزندان این کره ی خاکی" با آدم بد تا می کنند و از پسرهایش گفت که حالا جای سگ هم حسابش نمی کردند.

من گفتم که با او موافقم و گفتم پدرم با این که مرد خوبی بود یک عیاش تمام عیار بود و سال تا سال توی خانه پیدایش نمی شد.آخر کار هم جسدش را توی گندابه های اطراف شهر پیدا کردند،با یک پیپ زیر لبش.و پیرمرده  سرش را تکان داد و به حکومت بد و بیراه گفت؛که به نظرم بی ربط آمد.

پدرم همه چیز مصرف می کرد،هرچیزی به جز سیگار.و به جای آن پیپ می کشید و کلی با پرستیژ خودش حال می کرد.

وقتی به مادرم خبر دادند پدرم مرده من را بغل کرد و بوسید و گریه کرد.مادرم هم واقعا زن خوبی بود.فقط بعد از مرگ پدرم کمی جنده شده بود و هرشب یک نره خر را می آورد خانه.

آن موقع نه ساله بودم و حالا مادرم شوهر کرده و بچه دارد.دو تا دختر احمق که هیچ شباهتی به خودش ندارند.

مادرم زن روشنفکری بود.کتاب می خواند و حتی جوانتر که بود خاطرات روزانه اش را می نوشت و من با خواندن دفتر خاطراتش فهمیدم که حرامزاده هستم.گویا پدر و مادرم بعد از اینکه مادرم من را حامله شد عروسی کردند و شاید اگر من نبودم مادرم هیچ وقت زن پدرم نمی شد.و از این لحاظ _حرامزاده بودن_ خودم را وصله ی نا جور این دنیا حس می کردم،بی هیچ غمی و حتی گاهی از این بابت خوشحال بودم.

حالا اما قضیه به کلی فرق کرده و من فقیرتر از آنم که بتوانم با حرامزاده بودنم بین خودم و دنیا دیوار بسازم.سابقا توی دفتر روزنامه کار می کردم و یک روزنامه نگار فقیر بودم و حالا فقط یک ادم بی کار و آس و پاسم.

 

 

ادامه ادامه دارد؛احتمالآ.

 

 



        | 


آبجی!

 

 

 

توی وسایل کودکانگیمان دفتر شعر دوره ی طفولیت آبجیمان را پیدا کردیم و دریافتیم که ما خانوادتا در زمینه ی شعر و شاعری مستعدیم!

 

 

این یکی از هنری ترین و مدرن ترین شعرهای آبجیمان است:

 

 

پاکیزگی و آلودگی

 

شهر باید تمیز باشد       قشنگ و بارونی باشد

درخت و گل باشد           نه دود و آشغال

کارخونه های پردود          باید بروند تو صحرا

 

                       

موج نو را حال کردید؟

البته خواهر جان ما غیر از محیط زیست و حقوق بشر در زمینه های مذهبی،عاطفی، خانوادگی(برای من،مامان،بابا و امیر شعر گفته و اگر بچه را ول می کردند کل فامیل را نفری یک غزل مهمان می کرد.) استعداد فراوانی از خود نشان داده است.من به شخصه با خواندن این کاملا متحول شدم:

 

 

نماز

 

نماز بخوان فرزندم                 بکن شکر خدا را

حرف بزن با خدا                    نه بازی و شیطونی

من هم می گوم باشه           مامانم میگه آفرین!

 

 

 

این هم برای حسن ختام این پست هنری(البته ما به خواهرمان گفتیم که این یه کم آشنا می زند انگار،اما آبجی با قاطعیت تمام تاکید دارد این هم از شاهکار های خودش است و مستقیما از ذهن خلاق خودش نشات گرفته .)

 

 

ماه

ماه تو                  آسمون

ماه شب می آید        که چی بشه

می خواهد           عزیز کی بشه

 

 

 



        | 


valse

 

 

راهنما:رقص ها را همراه را با بک گراوند والس(هرجور ریتم4/3ی که خواستید)بخوانید.

 

 

زیاد عاشقانه نیست اما

نباشی گه گیجه می گیرم میان آدم ها

 

بیا پسر!بیا با هم برقصیم!

 

من یه دیوونه ی خسته ام و توبه ی من اینه:مرگ

تو یه روشنفکر تمام عیاری و تنها چیزی که لازم داری اینه:یه سیگار برگ

 

بیا پسر!بیا با هم برقصیم!

 

دیروز تو پارک یه مردیو دیدم زنشو گرفته بود به باد کتک

زنه نه جیغ کشید نه گریه کرد فقط داد زد: "تخم سگ"

 

بیا پسر!بیا با هم برقصیم!

 

تلفن و سکوت و حرفای معمولی و چشمای خالی

یادت باشه بخندیم به اون مشنگی که به عشق میگه یه احساس عالی

 

بیا پسر!بیا با هم برقصیم!

 

نباشی همه رو تو می بینم،حتی اون نویسنده ی روس

گاهی می شن شبیه تو همه،حتی این دختردبیرستانیای توی اتوبوس

 

 

بیا پسر!بیا با هم برقصیم!

 

 

زیاد عاشقانه نیست اما

نباشی گه گیجه می گیرم میان آدم ها

 

 



        | 


یک آدم خوشبخت

 

 

«به گمانم من

از جمله به این دلیل

هرگز کاراگاه خصوصی قابلی نشدم

که بیش از حد

در رویای بابل بودم.»

 

در رویای بابل- ریچارد براتیگان

 

 

امتحان می دهم،

و به شکل خنده آوری خوشحالم.

 

کل دارایی من از این زندگی

یک گیتار درب و داغان است،

چند کتاب،

چندتا سی دی آهنگ،

چند تا فیلم،

و کمی دوست

و یک خانواده.

 

صبح ها کتاب هایم را می ریزم توی کیفم و می روم مدرسه امتحان می دهم.توی مدرسه با همه خوب کنار می آیم.با بچه ها حرف می زنم،راجع به خرید و دوست پسر هایشان و حتی گاهی راجع به کتاب.

 

و وقتی خانه هستم گیتار تمرین می کنم و گاهی درس می خوانم،یا کتاب،و وقتی امیر_برادر کوچکم_ کارتون جدید می خرد تماشا می کنم.جیمی نوترون و گارفیلد و شگفت انگیزان را خیلی دوست دارم.وقتی هم که غصه دار می شوم می رقصم یا موسیقی گوش می دهم.

 

از وقتی فهمیده بودم همیشه_حتی وقتی فکر می کنم خیلی خوب می نویسم_فقط مزخرف بالا می آورم،نوشتن را گذاشته بودم کنار.اما جدیدا همان دوستان کمم بهم گفتند خوب می نویسم.و حالا دوباره دارم می نویسم؛ درباره ی یک ادم آس و پاس.هرچند هنوز میدانم نوشته هایم مزخرف است.

 

 

این ها را گفتم که بگویم من روی هم رفته آدم خوشبختی هستم و گله ای ندارم،

نه دنبال خودم می گردم،

نه دنبال هیچ آدم "ایده آلی".

فقط انگار کمی،

ن م ی ت و ا ن م زندگی کنم.

 

پ.ن:از همه ی دوستان کمی که با وفاداری تمام،حتی در نبودم، به من کلی حال دادند سپاسگزاریم.

 

 

 

 

 

 

 



        | 


مشکل اینجاست:

 

«...اسلحه ای دارند که کسی در مقابل آن قادر به مقاومت نیست:آگاهی به این حقیقت که یک هنرمند غیر از کاری که می کند نمی تواند بکند،باید نقاشی کند،به عنوان دلقک دائما در حال کوچ باشد،از سنگ یا گرافیت چیزهای "ماندنی" بتراشد.یک هنرمند مثل زنی ست که کاری جز عشق ورزیدن نمی داند و گول هر نره خر کوچه گرد را می خورد.زنها و هنرمندان بیش از هر موجود دیگری به کار استثمار می خورند.»

 

عقاید یک دلقک- هاینرش بل



        | 


there's a hole in my soul

 

امروز

با يک نگاه اجمالی به روزهايی که گذشته

و نيم نگاهی خيلی اجمالی تر به روزهايی که نگذشته

و يک حساب سر انگشتی

به اين نکته ی بی اهميت پی بردم

که من

 به طرز رقت باری

ضعيف هستم.

 

 



        | 


به خاطر نووه چنتو

 

 

 

می ميرم به همين زودی

از بی دردی شايد

يا درد؛

که دستش را روی گلويم فشار می دهد

و بغض کهنه ای که هميشه با من است

 

می گويد:

«اين احساسات عوضی محترم اند.»

و من فقط می گويم:

 

آه ازين احساسات محترم!

 

 



        | 


نفرین به زیبایی

 

 

کوهساران مرا پر کن،ای طنین فراموشی.

نفرین به زیبایی که هست مرا فروپیچید و برد

 

از بیم زیبایی می گریزم و چه بیهوده:

فضا را گرفته ای.

 

یادت جهان را پرغم می کند،

و فراموشی کیمیاست.

 

در غم گداختم،ای بزرگ،ای تابان!

 

از بیکران تو می ترسم،ای دوست!موج نوازشی.

 

 

 

 

 

سهراب

 

 

 

 



        | 


 

این را خیلی وقت پیش توی یک وبلاگ خواندم و حالا هی توی ذهنم رژه می رود:

 

می آیید و می روید
دفتر مشق من هنوز برگ سفید دارد.
تو هم بیا و خط خطی کن و پاره...
ملآلی نیست
چند برگ می خواهی؟

 

 

این که بعضی چیزها زیادی توی ذهن آدم می ماند "حتما" یک دلیل منطقی دارد.یعنی بی مناسبت که نمی تواند باشد؛می تواند؟

 

_چرا این روزها همه به من می گویند مهربان؟

اشتباه نکنید لطفا.

من،

اصلا هم،

مهربان نیستم.

 

 

_حتی می شود که در یک لحظه،همه چیز خراب شود.

 

 

_این امتحانات بی نهایت هم بالاخره تمام شد.

 

 

_نمی دانم چرا وقتی از آدم ها می خواهی که برایت دعا کنند احساس می کنند درخواست دعا یکی از تعارفات معمول و روزانه است،که باید حتما در جوابش بگویند«محتاجیم به دعا»؛در حالی که وقتی می گویم برای من دعا کنید دقیقا منظورم این است که برای من دعا کنید!پس:

 

لطفا برای من دعا کنید.

 

 

 

پ.ن:

باید پذیرفت که آدم ها تغییر می کنند،

و قانون ها وجود دارند.

گتسبی به چراغ سبز ایمان داشت،من اما نه.

 

 

 



        | 


تا کی گریه کند مرا...

 

 

و آدمهایی با شهوت تفاوت
که له له میزنند برای اینکه با بقیه فرق کنند
نمیتوانند چیزی را به سادگی دوست داشته باشند

یا «می پرستند» یا «متنفرند»

آدمهایی که رونویسی میکنند
از روی دست «متفاوت» های قبلی
آدمهایی که راجع به زندگی حرف میزنند
چون حرف زدن از زندگی یک «تفاوت رایج» شده
بی آنکه فراتر از خودشان کسی را دوست داشته باشند
آدمهایی مثل تو*!

 

 

 

*تو،توی نوعی می باشد.

 

 

پ.ن: اگر ندیده اید آدمی را که زندگی توی گلویش گیر کرده،خوب تماشا کنید!

 

این منم.

 

 

 

 



        | 


این دنیای کوچک

 

 

 

 

بیش ترین چیزی که توی این زندگی لعنتی آزارم می دهد این است که هیج چیز آنقدرها مهم نیست.

و بزرگترین مشکل این است که حتی چیزهای مهم_مهم ترین چیزها_ هم،

 روزی،

شاید نزدیک ؛

بی اهمیت خواهند شد،بی شک.

 

 

دنبال یک چیز بزرگ می گردم،یک چیز خیلی بزرگ.

که بتوان برای آن له شد و مرد،

بی دغدغه ی غرور.

 

 

 

من برای این زندگی کوچکم

 و این زندگی برای من.

 

.

 



        | 


 

 

There is no comfort in truth, pain is all you buy.

 

 

 

هیچ چیز آسانی درون "حقیقت" وجود ندارد،

درد همه ی چیزی ست که می خری.

 

 

 

 

 



        | 


 

در صندوقخانه ی سکوت خواهم پوسید

به من نگاه نکن

از من بگریز

ذهن من جذامی ست

بفهم!

جذام ذهنی از راه چشم هم منتقل می شود؛

عوضی!

به من نگاه نکن!

 

 

تا به حال دنیا را از بالا نگاه کردی؟

انسان هایی که مورچه وار کار میکنند

درختانی که روز به روز بیشتر اسیر ریشه می شوند

و پیچک هایی که بی هدف،که بی پروا،

خود را به صلیب می کشند،

خود را به دار می آویزند

و عاشقانی که می گریند

و عاشقانی که لبخند می زنند

اما هرگز نمی خندند

و عاشقانی که گمان می کنند عاشقند

و عاشقانی که نمی دانند عاشقند

و عاشقانی که به خاطر معشوقشان،معشوقشان را رها می کنند

و معشوقشان به باد فحش می گیردشان،و بی وفا می خواندشان

و عاشقانی که...

بد شد که من

عاشق نیستم،

وگرنه می توانستی یک عاشق جذامی را هم ببینی.

 

به من نگاه نکن،

عوضی!

جذام ذهنی از راه چشم هم منتقل می شود...

 

 



        | 


خستگی،به معنای واقعی کلمه

 

گلابی را می جوید اما زیر دندان های او مقاومت می کرد.بعد یکباره انگار که اعتراض می کند،از هم ترکید و آب آن جاری شد.

 

سلاخ خانه ی شماره ی 5

کورت وونه گات

 

 

 

 

 

 

 

 

 



        | 


این داستان به هیچ وجه معنی خاصی ندارد!

 

 

دهه ی دوم فروردین بود اما بهار آن سال به بهار نمی برد.باران می بارید،آن هم نه باران بهاری.سرد و کشدار.بی خبر نمی آمد و بی خبر نمی رفت.و به برکت این باران بی محل پارک خلوت بود.پرنده پر نمی زد.دور حوض وسط پارک چرخ زدم و نشستم روی صندلی چوبی،زیر آلاچیقی که قرمز رنگ بود.و فکر کردم؛به تنهایی،به عشق،به زن،به سیگار.

یادم نمی امد که چندماه،چندسال یا_شاید_ چند قرن بود که تنها بودم.بی عشق،بی زن،و گه گاه بی سیگار.و تف کردم به زندگی؛فقط برای خاطر بی سیگاری.و یادم آمد که یک سیگار نصفه توی جیبم هست.آن روز توی سینما مجبورم کرده بودند خاموشش کنم.من سیگارهای نصفه را دور نمی اندازم،آن قدرها پول ندارم:به اندازه ی یک تف غذای بخور و نمیر،یک کرایه ی تاکسی خانه تا دانشگاه و یک سیگار گه گاهی.این است که سیگارهای نصفه را دور نمی اندازم.

سیگار را از پاکتش بیرون آوردم و آن را با فندکی که نمی دانم از کی هدیه گرفته بودم، یا از کی به ارث برده بودم، یا شاید از کدام جهنم دره ای کش رفته بودم روشن کردم.پکی به سیگار زدم و تصمیم گرفتم که باز هم فکر کنم.

«سلام آقا.»چشم هاش اشک آلود بود و دماغش قرمز شده بود.بالباس مدرسه و یک ژاکت طرح چرم زرد رنگ.به ظاهرش دوم دبیرستان می خورد.یا شاید اول یا سوم.اما بیش تر دوم.

قبل از آن که یادم بیاید در جوابش چی باید بگویم،یا اصلا یادم بیاید که باید چیزی بگویم،در حالی که کیف ظاهرا سنگینش را از دوشش پایین می آورد نشست:«میشه یه سیگار ازتون قرض بگیرم؟»

خندیدم:«من سیگار ندارم خانوم.»

به سیگار نصفه ای که توی دست هایم بود نگاه کرد.و بعد به فواره ی بسته ی حوض و آب کثیف آن.و قطره های باران که توی آن آب کثیف گم می شدند.دستمال مچاله ای از جیبش بیرون آورد و دماغش را گرفت.دوباره به سیگارم نگاه کرد.«نترسید!قبلا هم سیگار کشیدم!»

خنده دار بود.و من خندیدم.با غرور بهم نگاه کرد:«آدمایی بیخودی می خندن که فکر می کنن خیلی می فهمن.»

و تاکید کرد:«البته فقط فکر می کنن.»مکث کرد و منتظر عکس العمل من ماند.و وقتی چیزی ندید ادامه داد:«اگه بهم سیگار می دادین حتما بهتون پس می دادم.»

و دوباره نگاهش را به حوض کثیف دوخت.مغرور بود.و من از آدم های مغرور متنفرم.اما چیزی در چشم هایش برق برق میزد.برقی که مانع می شد آن جوجه ی کوچک را از خودم برانم.پاکت خالی سیگار را از جیبم بیرون آوردم و سر و ته گرفتم و تکانش دادم.

«می بینی؟هیچی توش نیست.عجیبه که یه آدم سیگاری پول سیگار خریدن نداشته باشه؟»

رویش را به سمت حوض کثیف برگرداند و زمزمه کرد:«نه!عجیب نیست.ولی این عجیبه که یه آدم سیگاری که پول سیگار نداره انقد الکی بخنده!»

کیفش را برداشت و بلند شد و قدم اول را برداشت که برود.صدا زدم:«دختر کوچولو!»برگشت.

«می دونی چرا یه آدمی که سیگار نداره میتونه بخنده؟»

کیفش را در دستش جابه جا کرد و ساکت ماند و نگاه کرد.ومن باز ادامه دادم:«سخت نیست.چون یه آدمی که دستمال نداره میتونه گریه کنه.»

به دستمال مچاله ی توی دستش نگاهی انداخت و سپس همان نگاه را به من دوخت.با همان اخم و همان غرور و همان ستاره ها توی چشم ها.و سرانجام لبخند زد و من خندیدم و او رفت.

 

 



        | 


قسمتی از این داستان واقعی است و قسمتی زاییده ی تخیل مریض من.

 

 

مسئول باز جویی  کوبید روی میز.خیلی محکم.نمی توانستی بگویی حرف می زند.چون جیغ کشید_فریاد_. و حسابی کلافه شده بود.موهای جوگندمی اش روی سرش سیخ شده بود.و کم مانده بود اشکش دربیاید.فریاد زد:

 «ببین پسر!من تو این اداره هزار و یک کار دارم و وقت دندارم با حرومزاده هایی مثه تو سر و کله بزنم.پس سعی کن درسّ و حسابی جوابمو بدی.می فهمی؟درسّ و حسابی. و الا مادرتو به عزات می شونم.»

«من مادر ندارم. مرده. یعنی مادرم مرده آقا.»پسر با چشم های قهوه ای آرامش به دست های چروکیده ی مرد_که روی میز بودند_ نگاه می کرد.لاغر نبود اما توی نور کثیف اتاق نحیف و رنجور مینمود. رنجور،اما...سخت.

مرد با شنیدن چند کلمه ای که پسر گفت کمی آرام شد.شاید به خاطر رخنه ای که در سد سکوت پسر پیدا کرده بود،یا شاید از این که حرف پسر به او اجازه می داد که دلش برای پسرک مادر مرده بسوزد.در حالی که به طرز احمقانه ای تلاش می کرد این دلسوزی را یک جوری توی صورت گوشتالویش نشان بدهد آرام_می شود گفت خیلی آرام_گفت:

«ببین...پسر!من مسئول مادر داشتن یا نداشتن تو نیستم.سعی کن بفهمی.بیش تر از بیست و پنج بار ازت پرسیدم چرا.و تو،در طول این بیست و پنج بار چیکار کردی؟ فقط زل زدی به این میز!»ودر حالی که جمله ی آخر را ادا می کرد تقریبا به شدت قبل کوبید روی میز و به پسر که حالا به او زل زده بود نگاه کرد.

«ببین از اول شروع می کنیم.این دختری که میگی کُشتی...اسمش چی بود؟چن سالش بود؟ننه باباش کی بودن؟» به پسر نگاه کرد.و پسر هنوز به او نگاه می کرد.از روی صندلی بلند شد.و پسر به روکش پاره ی صندلی نگاه کرد،که چرم مصنوعی بود.مرد سیگاری آتش زد و دوباره نشست:

«اسمت چیه؟اینو که میتونی بهم بگی.سوال سختی نیس.یه کم فک کن ببین دختره وقتی التماس می کرد بهش رحم کنی و نکشیش و می گفت فلانی تو رو خدا منو نکش به جای فلانی چی می گفت.»

«التماس نکرد آقا.»

*

به دختر نگاه کرد.صورتش آرام بود.خیلی آرام.در چشم هایش دقیق شد.آرام نبود.نه چشم هایش هیچ وقت آرام نبود.با هوش متوسط هم می شد فهمید که چشم هایش هیچ آرام نیستند.اگر دقیق می شدی می فهمیدی فریاد می زنند؛زندگی را.وقتی می خندید،یا گریه می کرد،یا خوشحال می شد_یا گاهی بی دلیل_ برق می زدند و یک جوری آدم را قلقلک می دادند.

یک عصر تابستانی- بهاری بود.اواخر اردیبهشت.هوا گرم بود.و باران می بارید که نه،هر از گاهی چند قطره و بعد دوباره آفتاب. از آن وقت هایی که طبیعت توی شک و تردید گیر می کند. روی یکی از نیمکت های پارک رو به روی دیگر نشسته بودند.

پسر به دختر نگاه می کرد.به چشم هایش.و دست هایش.و دختر را در ذهنش مرور می کرد.

دختر طعم گس نگاه پسر را تاب نیاورد.خندید_خنده اش تصنعی بود،در واقع صادقانه تصنعی بود_:«بعضی وقتا نگاهات آدمو می ترسونه.»و آینه اش را از جیب کیف سفیدش بیرون آورد و نگاهی سرسری به خودش انداخت. انگار نه انگار که صورتش آرام بود و چشم هایش برق می زد و وقتی به چشم هایت نگاه می کرد مجبور می شدی نگاهت را از او بگیری.طوری به خودش نگاه کرد انگار به صفحه ی آگهی روزنامه نگاه می کند،یا به مجله های خانواده توی یک کیوسک روزنامه فروشی،یا به لغت های یک دایرةالمعارف که الکی جلوی آدم باز است.

«دستتو بذار رو میز.»

دختر با تعجب به او نگاه کرد.پسر تکرار کرد :«دستتو بذار رو میز.»

دختر کف دست چپش را گذاشت روی میز و به پشت دستش نگاه کرد و بعد به پسر. پسر دست دختر را طوری نگاه می کرد که فکر می کردی در حال فکر کردن به یک معادله ی چند مجهولی است.از او خواست دستش را برگرداند.

و دختر اطاعت کرد.و بعد گفت که آن یکی دستش را هم روی میز بگذارد.و به دست های دختر دقیق شد.و درحالی که به شیار انگشت های دختر نگاه می کرد زمزمه کرد:

«دستات قشنگن.»و چشم های دختر برق زد.که پسر ندید.دختر گفت که استاد گیتارش گفته دست هایش ساخته شده برای گیتار زدن.گفت استادش گفته انگشت های کشیده اش واقعا برای سیم های گیتار مناسب است.و باز خندید.

*

بالای کوه هوا سرد بود.و دختر دماغش قرمز شده بود.شش ماه و دو روز می گذشت از آخرین باری که چشم های دختر برق زده بود،همان روز،سر قضیه ی دست ها.

به پسر نگاه کرد؛که حالا داشت بند کفشش را سفت می کرد و گفت«خیلی خوبه که هوا سرده.تو سرما راحتتر می تونم باهات کنار بیام،منظورم اینه که...»و ادامه ی حرفش را جوید و خودش را با چوبی که توی دست هایش بود مشغول کرد.باز گفت«شش ماه!می خوام بگم ...ینی هیچ زمان کمی نیست!»

و کوله پشتی سنگینش را در دستش جابه جا کرد.پسر در حالی که کوله پشتی دختر را از دستش می گرفت گفت:«شش ماه و دو روز.»و فکر کرد که چقدر دلش می خواست یک تکه چوب باشد.

دختر روی سنگی نشست و زانوهاش را بغل کرد.و به زمین خیره شد،به جایی که یگ گل چهار پر زرد رنگ وحشی روییده بود،در حالی که گل را نمی دید.و یک قطره اشک از چشم راستش غلتید و روی گونه ی پودر زده اش خطی به جا گذاشت و روی لب هایش ماند؛تا زمانی که دختر شوری اشک را چشید.و بعد بلند شد و کیفش را از پسر گرفت و باز رفتند؛بالا،و بالاتر.حالا آنقدر سرد بود که دست های دختر کبود شده بود.پسر سرعتش را کم کرد تا جای پای دختر را در برف  نگاه کند.و نگاه کرد.دختر برگشت.خندید:«خسته شدی... آره؟»پسر لبخند زد.و فکر کرد که کاش برف بود.

باز رفتند بالا.رسیدند به لبه ی یک پرتگاه.دختر به ته دره نگاه کرد و ترسید و یک قدم عقب کشید.و کوله پشتی اش را محکم تر بغل کرد..و پسر فهمید که چه قدر دلش می خواهد دختر را بغل کند و نمی خواهد.و به دره ی عمیقی که کنارشان بود نگاه کرد.و باز به دختر.و به کیفی که به سینه اش چسبانده بود.و باز به دره ی مه گرفته.

نمی توانست کیف باشد.نباید کیف می بود.رفت پشت دختر و دستش را گذاشت روی کمرش.اولین بار بود که لمسش می کرد.و فهمید که چه قدر دلش می خواست کمر دختر باشد...زمانی به اندازه ی یک بار پلک زدن و...

حالا دختر ته دره بود.هوا ابری بود؛...باران نمی آمد اما.

 

 



        | 


سادگی یا پیچیدگی؟!

 

چرا اصولا پیچیدگی هایمان را به رخ هم می کشیم و نه سادگیمان را؟

سادگی ها جذبم می کنند.

اوایل این طور نبود.اوایل خیلی خوشم می آمد از کسانی که هی زرت وزرت جمله های های قشنگ قشنگ پس می اندازند.خوشم می آمد از آدم های مغرور. خوشم می امد از کسانی که خیلی خوب می توانستند حرف بزنند.

حالا اما نه.

بچه ها دوست داشتنی هستند؛نه این که حرف های قشنگی می زنند که قشنگ حرف می زنند.نه این که بتوانند زندگی را در یک جمله ی محشر خلاصه کنند،که محشر زندگی می کنند،که محشر می خندند، محشرسرسره بازی می کنند،محشر نگاه می کنند،محشر گریه می کنند،که محشر دوست دارند و محشر دوستی می کنند.

 

 

اگر دیگر از کسی که با هنرمندی تمام راجع به زندگی حرف می زند خوشم نمی آید،عوضش با دیدن کسی که هنرمندانه زندگی می کند هوش از سرم می پرد.

خدا آفریدمان که زندگی کنیم،که بخندیم،که گریه کنیم، که برویم مدرسه،که آب بازی کنیم،که بخوریم،که حتی برویم دستشویی!

برویم دستشویی نه اینکه فکر کنیم که چرا باید برویم دستشویی...

 

 

 



        |