تبليغاتX
Street Spirit
There's a hole in my soul

 

 

من روحم درد می کند.خیلی زیاد.

 

درد واقعا از کجا می آید؟

 

چیزهای پاک توی این دنیا توی هم می پیچند،

وول می خورند

و له می شوند.

 

روح من مریض است.

 

من از درخشش روح های پاک می ترسم.

 

روح من سوراخ است.

 

توی این دنیا بعضی روح ها درد می گیرند و از درد به خودشان می پیچند.

 

مرهمی نیست.

 

درد را باید خورد،باید جوید.

گاهی باید درد را نوشید.

 

من روحم درد می کند.

و از روحم می زند به سرم.

الان است که منفجر شوم.

حالا رسید به گردنم.

و هنوز روحم مریض است.

مرهمی نیست.

 

من روحم درد می کند.

و با روح مریض

گوش می دهم به صدای کامیونی که می گذرد.

 

ساعت حدود سه ی نصفه شب است.

 

من از "استفاده کردن"متنفرم.

کلمه ی "مفید" را که می شنوم

درد توی تمام بدنم می پیچد و روحم را می مکد.

 

روحم یک روز مچاله شد

با یک نگاه

و دو دست.

و دردش ده هزار برابر شد.

 

وحالا درد می کند

و مرهمی

"نیست".

 

 

 



        | 


 

ظهر تابستان

 

کولر

 

و گریه

 

 

 



        | 


آس و پاس 2

 

 

توی اتوبوس نشسته بودم و دارایی ام را مرور می کردم؛یک آپارتمان پنجاه متری،یک ویولون قدیمی،یک تخت زهوار دررفته.کمی کاغذ و مداد و خودکار و یک میز تحریر از چوب راش که وسایل کارم بود.

خب،در کل...زیاد هم بد نبود.می توانستم ویولون درس بدهم یا مثلا ریاضی.

قبل تر ها توی دانشکده ریاضیات می خواندم.هرچند بعد از یک سال اخراجم کردند.به اخراج شدن عادت دارم.من را همیشه از همه جا اخراج می کنند.اولین روزی که رفتم مدرسه از معلمم خواهش کردم انقدر نخندد.گفتم«خانم معلم،شما وقتی می خندید شبیه اسب آبی می شوید.لطفا نخندید.»من نمی خواستم او را مسخره کنم.در هر حال او من را از کلاس اخراج کرد.و من رفتم توی حیاط و با کلاس سومی ها فوتبال بازی کردم.

 

گاهی فکر می کنم حضور من در این دنیا چیزی نباشد جز بازخورد اخراجم از یک دنیای دیگر.

 

***

 

 

دیروز بعد از مدت ها رفتم سراغ شوهر مادرم و ازش کمی پول گرفتم.مثل دخترهایش کله پوک است و شدیدا به من احساس دین می کند.وقتی من را دید چهره اش را کج کرد:«وای پسرم!چقدر لاغر شدی!»

کودن است.نمی فهمد "پسرم" چقدر زیاد است.توانستم با یک سوم پولی که بهم داده بود توی روزنامه آگهی بدهم.

 

                                                 تدریس خصوصی ویولن

                                                      

                                                     با قیمت مناسب

 

مردی که پشت میز نشسته بود ازم متن آگهی خواست.گفتم بنویسید تدریس خصوصی ویولون.یادداشت کرد.بعد نگاهی به سر و وضعم انداخت و گفت با این آگهی کسی بهم زنگ نمی زند.و من گفتم قیمت مناسب را بهش اضافه کند.

 

                                                           ***

 

از خواب که بیدار شدم به آخرین تخم مرغی که توی یخچال مانده بود فکر می کردم که تلفن زنگ زد.جواب دادم.یک دختر بود.قرار شد شنبه ها برای آموزشش به خانه اش بروم،با ساعتی سه هزار تومان.البته هم من و هم او می دانستیم که باید بیش تر از این ها بگیرم.شاید ساعتی هشت تومتن.اما من به پول احتیاج داشتم و نمی خواستم مشتری ام را از دست بدهم.به او گفتم:«با سه هزار تومن به آدم نگاه هم نمی کنند.»و او گفت که بیش تر از این نمی تواند برای "علایقش" هزینه کند.خواستم برایش توضیح بدهم که ویولون بیش تر از علاقه،یک رسالت است؛

اما ندادم.

 

 

 

ادامه دارد

 



        | 


مردن؟

 

 

 کمی غریب است،

این که آدم بفهمد یک ساعت دیگر یا یک روز دیگر یا حتی یک سال دیگر قرار است توی یک لحظه چشم هایش را ببندد

و...

تمام.

ومن تخیلم قد نمی دهد.

اما،

از تمام آدم های زنده ی توی لینکهای وبلاگمان دعوت می کنیم.

 

الیاس،بنفشه،الهام،حسام،آدمک،همه

 

 

 



        | 


آس و پاس 1

 

 

آخرین اسکناس هزاری توی جیبم را هم دادم برای یک ساندویچ.یک هات داگ بوگندو. و حالا حسابی آس و پاسم.

به صاحب مغازه گفتم:«با هزار تومن چیزی به من بدهید برای خوردن.»

مردک نگاهی به سرتاپای من انداخت،کمی مکث کرد و بعد این هات داگ بوگندو را درآورد و به من داد.

توی ایستگاه اتوبوس نشستم و آن را خوردم و پیرمردی که توی ایستگاه نشسته بود برای من توضیح داد که چگونه "فرزندان این کره ی خاکی" با آدم بد تا می کنند و از پسرهایش گفت که حالا جای سگ هم حسابش نمی کردند.

من گفتم که با او موافقم و گفتم پدرم با این که مرد خوبی بود یک عیاش تمام عیار بود و سال تا سال توی خانه پیدایش نمی شد.آخر کار هم جسدش را توی گندابه های اطراف شهر پیدا کردند،با یک پیپ زیر لبش.و پیرمرده  سرش را تکان داد و به حکومت بد و بیراه گفت؛که به نظرم بی ربط آمد.

پدرم همه چیز مصرف می کرد،هرچیزی به جز سیگار.و به جای آن پیپ می کشید و کلی با پرستیژ خودش حال می کرد.

وقتی به مادرم خبر دادند پدرم مرده من را بغل کرد و بوسید و گریه کرد.مادرم هم واقعا زن خوبی بود.فقط بعد از مرگ پدرم کمی جنده شده بود و هرشب یک نره خر را می آورد خانه.

آن موقع نه ساله بودم و حالا مادرم شوهر کرده و بچه دارد.دو تا دختر احمق که هیچ شباهتی به خودش ندارند.

مادرم زن روشنفکری بود.کتاب می خواند و حتی جوانتر که بود خاطرات روزانه اش را می نوشت و من با خواندن دفتر خاطراتش فهمیدم که حرامزاده هستم.گویا پدر و مادرم بعد از اینکه مادرم من را حامله شد عروسی کردند و شاید اگر من نبودم مادرم هیچ وقت زن پدرم نمی شد.و از این لحاظ _حرامزاده بودن_ خودم را وصله ی نا جور این دنیا حس می کردم،بی هیچ غمی و حتی گاهی از این بابت خوشحال بودم.

حالا اما قضیه به کلی فرق کرده و من فقیرتر از آنم که بتوانم با حرامزاده بودنم بین خودم و دنیا دیوار بسازم.سابقا توی دفتر روزنامه کار می کردم و یک روزنامه نگار فقیر بودم و حالا فقط یک ادم بی کار و آس و پاسم.

 

 

ادامه ادامه دارد؛احتمالآ.

 

 



        |